روزنامه فرهنگی،اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و ورزشی

پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸ November 21 , 2019
ZAYANDEROUD ONLINE
بستن

اولین فرمانده بهداری لشکر امام حسین (ع ) از خاطرات سال‌های حماسه و فرمانده محبوب می‌گوید؛

« حسین» گل سرسبد تمام فرماندهان در جنگ بود

  • کد خبر 11797
  • تاریخ خبر ۱۳۹۸/۰۷/۰۶

گاهی انسان کاری انجام می‌دهد و کارفرما مزدی را، کم یا زیاد به او می‌دهد، ولی گاهی آدمی با دل و جان و با عشق کار می‌کند و محکم روبه‌روی کارفرما می‌ایستد و حقش را طلب می‌کند. در میان فرماندهان ما هم افرادی بودند که خداوند مزدشان را به آنها داد، مانند حاج حسین خرازی

اصالتا جنوبی است؛ اما دست سرنوشت، تقدیر او را در جنگ هشت ساله در لشکر امام حسین (ع) رقم می‌زند، لشکری که متعلق به بچه‌های اصفهانی بوده و سردمدارش حسین خرازی است. رابطه‌اش با آقای فرمانده آن قدر صمیمی بوده که هنوز هم بعد از سی و اندی سال از شهادت علمدار، او را با لحن خاصی حسین آقا صدا می زند؛ لحنی که عشق و علاقه بی حد و اندازه او را به فرمانده می‌رساند؛ فرمانده ای که به گفته « حاج یوسف کشفی »آزاد گل سرسبد تمام فرماندهان در جنگ بوده و بزرگان ارتشی با او به طور مرتب مشورت می‌کردند. حاج یوسف، همان راوی کتاب جذاب آقای دکتر است؛ کتابی که به نقش بهداری در طول عملیات‌های پر فراز و نشیب هشت سال جنگ تحمیلی پرداخته است. اولین فرمانده بهداری لشکر امام حسین (ع )که هنوز همان صفا و خاکی بودن بچه‌های رزمنده را در خود زنده نگه داشته است در ایام سالگرد دفاع مقدس با روی باز پذیرای گفت و گو با ما می‌شود تا دو ساعتی با او همراه روایت‌هایی از آن سال‌های عشق، آتش و خون شویم، سال‌هایی که به گفته حاج یوسف هنوز هم ناگفته‌های بسیاری دارد و آن طور که باید و شاید هنوز به آن پرداخته نشده است.
اخبار جنگ ما را دیوانه‌تر کرده بود
در کوران حوادث انقلاب از دار و دسته بچه‌های انقلابی هرمزگان است که مجسمه رضا شاه را پایین می‌کشند، مجسمه‌ای که جلوی مقر یگان دریایی ارتش در بندرعباس نصب شده بود. طی درگیری‌های کردستان هم حضورفعالی داشته؛ اما نقش اصلی او با شروع جنگ آغاز می‌شود، آن جا که با همت او و دوستانش بنیاد بهداری در جنگ شکل می‌گیرد: «وقتی در ناقوس جنگ دمیده شد رادیو رسما از نیروهای جوان ایرانی خواست که برای دفاع آماده باشند، در آن زمان هر کسی یک گروه را به صورت خودجوش و داوطلبانه راهی نقاط جنگی می‌کرد؛ اما به ما حکم شده بود که در هرمزگان مانده و از دریا محافظت کنیم، اخبار جنگ ما را دیوانه‌تر کرده بود وقتی هرلحظه از حملات عراق و پیشروی‌اش به سمت ایران می‌شنیدیم، نمی‌توانستیم دست روی دست بگذاریم، از این رو با راه اندازی یک گروه پزشکی و با گروهی از پزشکان، پرستاران و امدادگران راهی جبهه شدیم».
بیمارستان شهدای ایلام نقطه آغازین شکل‌گیری بهداری جنگ می‌شود
حاج یوسف در حالی با این گروه 75 نفره که از تعدادی از پرستاران بیمارستان محمدی بندرعباس و بیمارستان شیراز و همچنین تعدادی بهیار و امدادگر و چند دکتر تشکیل شده بود، همراه می‌شود که به گفته خودش هیچ سررشته‌ای از پزشکی نداشته؛ اما یکی از دوستانش به او قول می‌دهد که نکات مورد نیاز را خیلی زود به او آموزش دهد. اول خود را به کرمانشاه می‌رسانند ولی شهید بروجردی به دلایلی اجازه حضور به آنها در آنجا را نمی‌دهد و آنها راهی ایلام می‌شوند: «وقتی به ایلام رسیدیم توسط استانداری، یک ساختمان (کاخ جوانان) برای استقرار نیروهای پزشکی و تیم پرستاری و امدادگران در اختیارمان قرار دادند، آنجا بعدها شد بیمارستان شهدای ایلام و از همین نقطه بود که بهداری کل جنگ انشعاب پیدا کرد به سراسر جنگ یک شاخه به دارخویین، یک شاخه به کرمانشاه، یکی به کردستان، ارومیه و ...»
یکی از خانه‌های سازمانی آب، اولین درمانگاه در دارخویین می‌شود
دست سرنوشت، پای او را به دارخویین باز می‌کند تا به عنوان اولین فرمانده بهداری لشکر امام حسین (ع) به نام حاج یوسف ثبت شود: «در دارخویین، ما در یکی از خانه‌های سازمانی آب، درمانگاه درست کردیم. یک جا هم برای محل خواب درنظر گرفتیم و پشت خانه‌های سازمانی را هم مثل لانه سگ یک سری سوراخ درست کردیم برای جان پناه. از آنجا استارت ما به عنوان مسئول یا هماهنگ کننده امور بهداری خورده شد. تعدادی از بچه‌های اصفهان هم در شوش بودند، نیروهای بهداری شوش را هم ما تامین می‌کردیم.»
مدت زمان زیادی از تشکیل درمانگاه در یکی از خانه‌های سازمانی آب نمی‌گذرد که بازگشت صاحب‌خانه آنها را مجبور به تخلیه آن مکان می‌کند: «صاحب خانه‌ای که ما آنجا را بهداری کرده بودیم، یک مهندس سازمان آب بود که گفته بود ما می‌خواهیم بیاییم در سازمان آب کار کنیم و اینجا خانه ماست و شما باید اینجا را تخلیه کنید. چند روزی از او مهلت گرفتیم. گفتند یک کیلومتر بالاتر، یک مدرسه بسیار بزرگی است، بروید آنجا. منتها بدی مدرسه این است که در کنار توپخانه است و آتش زیاد می‌ریزند، مگر اینکه توپخانه تغییر جا بدهد».
نیروهای کار کشته‌ای داشتیم که می‌دانستند شکم پاره شده یعنی چه!
حاجی در خصوص انتقال خدمات امدادی و بهداری به رزمندگان در اوایل جنگ این گونه می‌گوید: «اوایل جنگ پس از استقرار در مدرسه، یک گروه از اصفهان برای اولین بار آمدند و همراه آنها یک پزشک به نام آقای دکتر سعادت بود. برادر همسرش، مسوول خط شیر، محمدیه بود. خواهرش کارهای پرستاری را انجام می‌داد و دکتر هم کارهای پزشکی و معاون من بود. ما برای کارهای امدادگری و خط هم،‌ نیروی مسلط مثل آقایان مرادی و فراری را داشتیم که به جنگ عادت کرده بودند و می‌دانستند شکم پاره شده، گردن بریده یعنی چه؟ و اینکه چطور مجروحان را برسانند و کجا بگذارند. ما در خط شیر، سه ردیف آمبولانس گذاشته بودیم، اسماعیلیه با یک امدادگر و یک پزشکیار،‌ یک سنگر هم برایشان درست کرده بودیم. آن‌ها مجروح را موقتا می‌بستند و خونریزی را بند می‌آوردند، انتقال می‌دادند به دارخویین، به همین مدرسه که مرکز پزشکی‌مان بود. آنجا بیشتر رسیدگی می‌کردیم و بعد با آمبولانس‌های تندرو، مجروحان را به اهواز منتقل می‌کردیم. اگر مجروحیت شدید بود به اولین بیمارستان یعنی سینا و اگر مجروحیت سنگین نبود به بیمارستان امام خمینی (ره) در 24 متری یا بیمارستان جندی شاپور یا بیمارستان پارس نزدیک قبرستان اهواز می‌بردیم. دو تا آمبولانس گذاشته بودیم در سلمانیه که بین اسماعیلیه و خط شیر، محمدیه بود. سلمانیه، مرکزیت ما بود با سنگرها و مرکز دارویی بزرگ، چون بقیه خط‌ها را پوشش می‌داد.»
عمده کار ما درمان اولیه و بستن مجروحان و انتقالشان به مراکز پیشرفته بود
حاج یوسف کشفی در مورد درمان و تامین اقلام پزشکی نیز عنوان می‌کند: «کار ما سه بخش شده بود؛ یک بخش درمان بود که بیماری‌های مختلف که پیش می‌آمد مثل سرماخوردگی، دل درد و خیلی‌ها را که بیماری‌های خانوادگی مثل سرطان یا بیماری شدید داشتند، به بیمارستان اهواز انتقال می‌دادیم. یک بخش هم بهداشت و سالم سازی بود و یک بخش اساسی هم درمان و مداوای مجروحانی که در اثر آتش خمپاره و درگیری‌ها، آسیب دیده بودند. عمده کار ما درمان اولیه و بستن مجروحان و انتقال‌شان به مراکز پیشرفته پزشکی بود. مثل اهواز، یا اگر در جاده اهواز آتش بود، انتقال می‌دادیم به ماهشهر. ماهشهر هم باند هلی کوپتر داشت. نحوه تامین داروهایمان هم از چند بخش بود: یک سری داروهای درمانی بود که روزانه مسئول دارویی ما از اهواز تامین می‌کرد، یک سری امکانات رفاهی و داروهای عمده‌تر پرسنل بود که از ستاد امداد، درمان بندرعباس به صورت هفتگی ارسال می‌شد و بخشی هم از ماهشهر و جاهای نزدیک‌تر، مثل مرکز بهداشت و درمان شادگان تامین می‌کردیم. به طور کلی با توجه به پشتیبانی از ستاد امداد و درمان هرمزگان، کمبودی احساس نمی‌کردیم. اصفهان هم از نیمه‌های سال 59 وارد این مسائل شد و ستاد امداد و درمانی که در هلال احمر به مدیریت حاج حسن شادی تشکیل شده بود، نیروهای خود را به اهواز اعزام می‌کردند و از اهواز هم می‌رفتند به محورهای شوش، اندیمشک، دزفول و سوسنگرد. بعد که مطلع شدند نیروهای اصفهان در دارخویین مستقر هستند، مستقیم نیروها و امکانات را به دارخویین می‌فرستادند.»
کار بهداری لشکر امام حسین(ع) فرا منطقه‌ای بود
به گفته وی، کار بهداری لشکر امام حسین(ع) فرا جناحی، فرا منطقه‌ای و کلا فرا ایرانی بوده است و آنها نیروهای عراقی را نیز پوشش می‌داده‌اند: «زمانی که در عملیات‌ها محوریت را به لشکر امام حسین(ع) می‌دادند معمولا سمت راست و چپش لشکرهای دیگر بودند که پس از خط شکنی و هدایت لشکر امام حسین (ع) جلو می‌رفتند و ما مجبور بودیم که محوریت را داشته باشیم و سمت راست و چپ را هم پوشش دهیم. دیگر لشکرها نیاز نبود که بیمارستان بزنند و نیروی تخصصی از آن استان برود».
 وقتی حاج یوسف از نیروهای موثر شهید خرازی در خط مقدم بوده است
حاج یوسف در کنار مدیریت بهداری البته از نیروهای موثر حاج حسین خرازی در خط مقدم نیز بوده است. او می‌گوید: «مدیریت نیروهای درمانی بهداری با من بود، ولی خودم، شخصا با بچه‌های پیاده و با حسین خرازی به خط شیر، برای کشیک و گشت می‌رفتم و شب عملیات هم به رغم هدایت بهداری، نیروی زاپاس حسین بودم و اگر یکی از فرماندهان شهید می‌شد،‌ به کمک می‌رفتم و کار رزمی و شناسایی هم انجام می‌دادم.»
صحبت که به اینجا می‌رسد خاطرات شیرین همراهی با حاج حسین خرازی برای او تداعی می‌شود، خاطراتی که مرورش برای او لذت بخش است و به گفته حاج یوسف با این خاطرات زندگی می‌کند. آشنایی‌اش با حاج حسین به جنگ ظفار و پیش از انقلاب باز می‌گردد و این آشنایی بعدها منجر به دوستی صمیمانه‌ای می‌شود که دیگر فرمانده اجازه جدایی او از لشکر امام حسین (ع) را نمی‌دهد.
حاج حسین در شهر با دوچرخه رفت و آمد می‌کرد
حاج یوسف، گریزی هم به یکی از خاطرات همراهی‌اش با فرمانده در اصفهان در زمانی که هر دو در مرخصی به سر می‌برده‌اند، آنجا که حاج حسین با دو چرخه به دنبال او به در خانه‌شان آمده و با هم راهی ملاقات حاج قاسم سلیمانی می‌شوند که به خاطر مجروحیت در بیمارستان شهید صدوقی بستری شده بود. حاج یوسف می‌گوید: حسین آقا با این که فرمانده لشکر بود و پیروزی‌های متعددی در عملیات‌ها در نتیجه درایت او حاصل شده بود اما هیچ وقت خود را نمی‌گرفت، خاکی بود و در شهر با دوچرخه رفت و آمد می‌کرد.اولین فرمانده بهداری لشگر امام حسین (ع) ادامه می‌دهد: «گاهی انسان کاری انجام می‌دهد و کارفرما مزدی را، کم یا زیاد به او می‌دهد، ولی گاهی آدمی با دل و جان و با عشق کار می‌کند و محکم روبه‌روی کارفرما می‌ایستد و حقش را طلب می‌کند. در میان فرماندهان ما هم افرادی بودند که خداوند مزدشان را به آنها داد، مانند حاج حسین خرازی. او تمام همت خود را برای جنگ گذاشت و خدا هرچه فکر می‌کند که مزدی در دنیا به آنها بدهد، می‌بیند پایین‌تر از ارزش کار آنهاست و ارزش مزدشان فقط شهادت و در جوار خدا بودن است. حسین آقا و امثال او چنان مخلصانه کار کردند که به تعبیر من فرشته‌ها هم شرمنده شدند. آنها که دنیایی نبودند، خدا مزدشان را به بهترین وجه ممکن داد.»
وقتی حاج یوسف بهترین گزینه برای بازگویی تاریخ شفاهی بهداری می‌شود
حاج یوسف که جنگ را با تمام وجودش احساس کرده و بسیاری از دوستان نزدیکش در بهداری لشکر امام حسین (ع) در آن سال‌ها جلوی چشمانش آسمانی شدند برای زنده نگه‌داشتن زحمات طاقت فرسای آنها با همکاری مرتضی مساح اقدام به انتشار کتابی با نام آقای دکتر کرده است. او که مزه از دست دادن عضو، مزه شیمیایی و نیز مزه تیر و ترکش و هم طعم بیماری‌های صعب العلاج و طولانی منتسب به عوارض جانبازی را چشیده، یقینا بهترین گزینه برای بازگویی تاریخ شفاهی بهداری در دفاع مقدس است تا گوشه‌ای از عظمت فداکاران خالص و گمنام بهداری رزمی را برای آیندگان به یادگار بگذارد.
کتاب آقای دکتر، حاصل بیش از ۴۳ ساعت مصاحبه با حاج یوسف کشفی آزاد و تلاش دو ساله مساح است که به نقش امدادگران در عملیات‌های مختلف می‌پردازد، عملیات‌هایی مانند رمضان که اوج ایثار و غربت بهداری و امداد بود، عملیات بدر؛ امدادگران شناور والفجر یک؛ امداد و نجات فرمانده لشکر حاج حسین خرازی، عملیات والفجر ۲؛ پست امداد متحرک از قاطر تا سورتمه و...
این رزمنده و جانباز دفاع مقدس که این روزها یکی از اعضای فعال هیئت رزمندگان اسلام است، هیئتی که یادگار همان سال‌های حماسه و موقعیت عرب در شهرک دارخویین بوده درباره این که چرا اسم این کتاب آقای دکتر نام گذاری شده است می‌گوید: در آن زمان به هرکسی که در بهداری کار می‌کرد حتی راننده، آقای دکتر می‌گفتند و خوب من هم به عنوان فرمانده بهداری دیگر جای خود دارد که آقای دکتر صدایم بزنند.
حاج یوسف در ادامه به یکی از مجروحیت‌هایش در آن سال‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «هوا گرم بود، داخل پلاستیک هم گرم، نیمه جانی داشتم و نفس ضعیفی می‌کشیدم. پلاستیک عرق کرده بود. رزمنده‌ای این را دیده و فریاد زده: آقای دکتر...! دکتر که دوباره معاینه می‌کند، می‌بیند نبض دارم. مرا به اورژانس بر می‌گردانند و بعد از وصل سرم و خون به بیمارستان سینای اهواز انتقال می‌دهند. بعد از سه روز که به هوش آمدم. فکر می‌کردم شهید شدم و جوانان بهشتی که بعد فهمیدم پرستاران هستند داشتند خون‌های خشک شده مرا می‌شستند و تمیز می‌کردند».

ارسال دیدگاه

نظر شما در مورد این خبر چیست

چند رسانه ای

اخبار از نگاه دوربین
بدرقه یاران خرازی

چشممان به جمالت روشن شد

نمايشگاه نقاشي معلولين

 رونمايي ازكشفيات مرصاد26

فوران های آتشفشانی  ۲۰۱۸

رژه ناوگان آتش نشانی

سردیس شهیدان خرازی وغازی

آیین باز گشایی مدارس